تبليغاتX
آموزش,دانلود,موبایل,نرم افزار

david662

داوود خطر

david662

http://david662.blogfa.com

آموزش,دانلود,موبایل,نرم افزار

آموزش,دانلود,موبایل,نرم افزار

آموزش,دانلود,موبایل,نرم افزار

با سلام داوود اسدی هستم این وبلاگ رو برای اطلاعات شما ساختم اگه سوالی داشتید بپرسید؟

آموزش,دانلود,موبایل,نرم افزار

 
کاربر مهمان، خوش آمديد!    امروز  
 
فهرست اصلی
لینکهای سریع
صفحه اول
آرشیو
ایمیل
موضوعات





آرشیو مطالب

لینکستان
اگر می خواهید با وبسایت ما تبادل لینک کنید لینک ما را با نام " آموزش,دانلود,موبایل,نرم افزار " قرار دهید و در بخش تماس با ما و یا نظرات لینک خود را قرار دهید. 
آرشیو تماس با ما


ليست معمارن معروف جهان(مليت)

Architects
Aalto, Alvar (Finnish) Loos, Adolph (Austrian)
Abercrombie, Patrick (English) Lutyens, Edwin (English)
Adam, Robert (Scottish) Mackintosh, Charles Rennie (Scottish)
Alberti, Leon Battista (Italian) Mansart, François (French)
Arnolfo di Cambio (Italian) Mies van der Rohe, Ludwig (German)
Barry, Charles (English) Nash, John (English)
Behrens, Peter (German) Nervi, Pier Luigi (Italian)
Bernini, Gian Lorenzo (Italian) Neumann, Balthasar (German)
Borromini, Francesco (Italian) Niemeyer, Oscar (Brazilian)
Bramante, Donato (Italian) Palladio, Andrea (Italian)
Brunelleschi, Filippo (Italian) Pei, I. M. (American, b. in China)
Butterfield, William (English) Piano, Renzo (Italian)
Callicrates (Greek) Playfair, William Henry (English)
Candela, Felix (Mexican) Pugin, Augustus (English)
Casson, Hugh (English) Richardson, Henry (American)
Chambers, William (Scottish) Rogers, Richard (English)
Chermayeff, Serge (American, b. in the Caucasus) Saarinnen, Eero (Finnish)
Coates, Wells Wintemute (Canadian, b. in Tokyo) Sansovino, Jacopo (Italian)
Costa, Lúcio (Brazilian) Scott, George Gilbert (English)
de Churriguera, José (Spanish) Scott, Giles Gilbert (English)
Delorme, Philibert (French) Soane, John (English)
Fischer von Erlach, Johann (Austrian) Soufflot, Jacques (French)
Foster, Norman (English) Speer, Albert (German)
Fuller, R. Buckminster (American) Spence, Basil (Scottish)
Gaudí, Antonio (Spanish) Stirling, James (Scottish)
Gibbs, James (Scottish) Sullivan, Louis (American)
Gilbert, Cass (American) Tange, Kenzo (Japanese)
Gropius, Walter (German) Terry, Quinlan (English)
Guimard, Hector Germain (French) Utzon, Jørn (Danish)
Hardouin-Mansart, Jules (French) Vanbrugh, John (English)
Hawksmoor, Nicholas (English) van de Velder, Henri (Belgian)
Herrera, Juan de (Spanish) Venturi, Robert (American)
Hood, Raymond (American) Vignola, Giacomo da (Italian)
Horta, Victor (Belgian) Vitruvius (Roman)
Ictinus (Greek) Wagner, Otto (Austrian)
Imhotep (Egyptian) Waterhouse, Alfred (English)
Jacobsen, Arne (Danish) Webb, Aston (English)
Jones, Inigo (English) Wood, John (English)
Kahn, Louis I. (American) Wren, Christopher (English)
Kent, William (English) Wright, Frank Lloyd (American)
Lasdun, Denys (English) Wyatt, James (English)
Le Corbusier (French) Yamasaki, Minoru (American)
Lescot, Pierre (French)

 

داوود خطر دوشنبه یازدهم خرداد 1388  نظر بدهید!

تکنیک ها

تکنيک طوفان فکری
آيا تا به حال در جلسه‌اي بوده‌ايد كه در آن از آدم‌ها بخواهند در مور
دِ يك موضوعِ مشخص نظر بدهند؟ آيا خودِ شما هم ايده داشتيد؟ جلسه چه طور بود؟ چند تا ايده‌ جالب و غيرِ منتظره جمع شد؟ يك روز تعدادی از كاركنانِ يك شركتِ ساختمان‌سازي دورِ هم جمع شدند و تشكيلِ يك جلسه‌ فوري دادند. مسأله‌اي كه آن‌ها را دور هم جمع كرد، اين بود كه چطور مي‌توان وسايلِ ساختماني و بعد هم اثاثِ واحدهاي مسكوني را از طبقه‌ اول به طبقاتِ ديگرِ ساختمان رساند و اين كار را در كمترين وقت و به آسان‌ترين شكل انجام داد. بعد از اين‌كه همه‌ كاركنان نشستند، يك نفر از ميانِ جمع جلو رفت و يك ورق كاغذِ سفيد و يك مداد برداشت. از افراد خواست سكوت و نظمِ جلسه را رعايت كنند. او صورتِ مسأله را توضيح داد. سپس از همه خواست بدونِ اين‌كه كسي حرفِ ديگري را قطع كند، هر راه‌حلي كه براي اين مشكل به نظر مي‌رسد پيشنهاد كنند.
در ضمن اين نكته را اعلام كرد كه هيچ‌كس نبايد ايده‌ کسِ ديگري را هر چند كه به نظرش يك شوخي باشد، مسخره كند و به آن بخندد.
جلسه رسماً شروع شد. به هركس نوبت مي‌رسيد، ايده‌اش را بلند مي‌گفت. يك نفر هم ایده‌ها را مي‌نوشت.
يكي گفت «مي‌شود پله‌ها را كم ارتفاع كنيم.» ديگري گفت «مي‌شود به جاي پله‌ها يك جور سطح شيب‌دار درست كرد و با چرخ وسايل را از رويش بالا برد.» به اين ترتيب هركس ايده‌اي مي‌داد كه شاید حتی تا آن لحظه در موردش فكر هم نكرده بود.
يك دفعه يك نفر از بينِ كاركنان بلند شد و گفت «من مي‌گويم سقف را سوراخ كنيم!»
همه خنديدند.
مديرِ جلسه همه را آرام كرد. پرسيد: خوب… حالا سقفِ طبقه‌ی اول را سوراخ كرديم، بعدش چي؟»
ـ «سقفِ طبقه‌ي بعد را هم سوراخ مي‌كنيم»
ـ «طبقاتِ بعدي چطور؟»
ـ «اين كه كاري ندارد، تا طبقه‌ي آخر سقفِ همه‌ طبقات را سوراخ مي‌كنيم.»
و اين طور بود كه آسانسور ساخته شد.
اين يكي از هزاران مثالي بود كه نشان مي‌دهد جلسه‌ طوفان فکری چه‌طور جلسه‌اي است. حدودِ پنجاه سال از اختراعِ اين روش مي‌گذرد. اين روش نخستين بار در سال 1953 توسطِ دكتر الكس اس اسبورن تعريف شد. امروزه اين روش چنان در آمريكا رواج يافته است كه مي‌توان گفت جزئي از زندگيِ مردمِ آن شده است.
همان‌طور كه از مثال هم پيداست، اين تكنيك در واقع يك نوع ايده‌يابيِ گروهي و سازمان يافته است. اساسِ كارِ طوفان فکری اين است كه با جمع‌آوريِ تمامِ ايده‌هايي كه هم زمان در جلسه به وسيله‌ي اعضا ارائه مي‌شود، راه‌حلِ مناسبي براي يك مسأله‌ خاص پيدا شود.
توجه به چهار اصل در برگزاريِ جلساتِ طوفان فکری اهميت دارد.
اول اين‌كه هر چه بيشتر ايده خلق شود، احتمالِ پيدا كردنِ ايده‌ مناسب بيشتر مي‌شود.
دوم اين‌كه كه ارزيابي، تمسخر و قضاوتِ عجولانه‌ اعضاي جلسه مانعِ تصور و خيال‌پردازيِ افراد مي‌شود. در نتيجه توليدِ ايده به حداقل مي‌رسد.
از آن جايي كه هر ايده‌ جديد خود به وجود آورنده‌ ايده‌هاي تازه است، اصل سوم اين است كه توجه داشته باشيم افراد در مواجهه با ايده‌ جديد، موضوعِ جديدي در ذهنشان مطرح مي‌شود و تعدادِ بيشتري ايده در ذهنِ افراد جرقه خواهد زد.
و بالاخره اصلِ چهارم، اين كه اگر دو یا چند چيز با هم تركيب شوند، نتيجه‌ حاصل چيزي بيش از جمعِ آن‌ها است. به عبارتِ ديگر، ايده‌هاي ايجاد شده در گروه، بهتر و بيشتر از ايده‌هايي است كه مجموعِ افراد به تنهايي پيشنهاد مي‌كنند.
در اين مورد كه تعدادِ افرادِ شركت كننده در جلسه‌ي طوفان فکری چند نفر بايد باشد، تحقيقاتِ زيادي شده است. نتايجِ اين تحقيقات نشان مي‌دهد بهتر است جلسات با 12 تا 15 نفر تشكيل شود.
كارِ مدير جلسه اهميت زيادي دارد. او است كه بايد تا جايي كه ممكن است جلسه را كنترل، تشويق و هدايت كند و همين كه احساس كرد ايده‌هاي افراد پاسخِ درستي به مشكلِ مطرح شده نيست، با دوباره طرح كردنِ مسأله و توضيح دادنِ بيشتر، صورتِ مسأله را در ذهن افراد روشن‌تر كند.
حال اگر شما همين امروز و يا در آينده‌ نزديك قصدِ برگزاري و يا شركت در يكي از اين جلساتِ طوفان فکری را داريد، بهتر است قواعدِ كليِ ذهن‌انگيزي را به خوبي به ياد داشته باشيد، چرا که مهم‌تر از هر چیز در این تکنیک همین قواعد ساده هستند. شما و دوستان نزدیکتان به راحتی در هر محلی می‌توانید این تکنیک را امتحان کنید و از نتیجه‌ی اعجاب بر انگیز آن آگاه شوید.

تکنيک طوفان فکری معکوس
اين تكنيك بسيار شبيهِ تكنيكِ طوفان فکری است، با اين تفاوت مهم كه در اين روش، انتقاد و ارزيابي نه تنها بد نیست، بلكه اساسِ اين تكنيك است. در واقع پايه‌ي اين تكنيك پرسيدنِ سؤال‌هاي مختلف است. مهم اين است كه در ذهنِ افراد اين سؤال شكل بگيرد كه

ايده‌ي مطرح شده در كجاها جواب نمي‌دهد؟
چه مسائلي موفقيتش را تهديد مي‌كند؟
و اين كه واقعاً چه‌قدر كارايي دارد؟
در حقيقت اين تكنيك بر پايه‌ي منفي بيني گذاشته شده است. تكنيكِ طوفان فکريِ معكوس روشِ خوبي است، به شرطي كه قبل از روش‌هاي ديگر به كار گرفته شود. علتِ اين‌كه استفاده از اين روش را قبل از روش‌هاي ديگر توصيه مي‌كنيم، اين است كه مي‌تواند به خوبي سببِ تفكرِ خلاق شود. فرآيندِ استفاده از اين تكنيك به اين شكل است كه تماميِ اشكالاتِ مربوط به پديده‌ي موردِ نظر گفته و جمع مي‌شوند و در موردِ آن‌ها بحث و گفت‌و‌گو مي‌شود و بالاخره راه‌حلِ مؤثر پيدا مي‌شود.
براي مثال يك شركتِ ليوان‌سازيِ سراميك تصميم گرفت نوعِ جديدي از ليوان را وارد بازار كند.
مديرِ توليد در پیِ بهترين ايده براي توليدِ ليوانِ جديد بود. او يك جلسه‌ي طوفان فکريِ معكوس تشكیل داد و ليوانِ قديمي را كه ساليانِ سال بود شركت توليد مي‌كرد، وسطِ ميز گذاشت. او از افراد خواست ليوان را نقد كنند.
يكي گفت «دسته‌اش چرا اين قدر گرد است؟»
ديگري گفت «قدش زيادي كوتاهه.»
يكي ديگر گفت «رنگش زيادي تيره است. گُل‌دار بشه بهتره.»
و به همين ترتيب هر كس چيزي گفت. بعد از تمام شدنِ جلسه، آدم‌هايي جمع شدند و نظرِ افرادِ جلسه را كنارِ هم گذاشتند به آن‌ها خوب فكر كردند. طرحِ جديدِ ليوان از بينِ نظرهاي جمع شده كم‌كم مشخص شد. حالا شركت ليواني تولید مي‌كند كه اصلاً شبيهِ ليوانِ سابق نيست و بازارِ خيلي خوبي هم دارد.

تكنيكِ
Do IT
اسمِ اين تكنيك از حروفِ چهار كلمه‌ی انگليسي تشكيل شده است. علتِ انتخابِ این چهار كلمه اين است كه براي حلِ مشكل، ابتدا لازم است موضوع يا مسأله را دقيقاً تعريف و مشخص كنيم. سپس ذهن را براي پيدا كردنِ راه‌حل‌هاي مختلف باز نگه داريم تا بهترين راه پيدا شود.
در زير اين كلمات را تعريف كرده‌ايم. هر يك از آن‌ها به شما ديدِ خوبي براي استفاده از اين تكنيك مي‌دهد.

مسأله را واضح مطرح كنيد.
سؤال كنيد چرا اين مشكل به وجود آمده است؟ سعي كنيد مشكل را به مشكلاتِ كوچك‌تر تقسيم كنيد. حال اين مشكل را در دو كلمه بيان كنيد. هدف‌ها، معيارها و موانعِ كارتان را مشخص كنيد و درباره‌ي آن‌ها توضيح دهيد.
در اين مرحله با تمركز بيشتر بر موضوع و دركِ عميقِ آن مي‌توان به تعريفِ درست‌تري از آن رسيد. تعريفِ دقيقِ مسأله، به قدري به حلِ خلاقِ آن كمك مي‌كند كه گفته مي‌شود نود درصدِ حلِ مسأله، خوب فهميدنِ آن است.

از زاويه‌هاي مختلف مسأله را ببينيد.
فكرِ خود را محدود نكنيد. در موردِ مشكلتان، از ديگران سؤال كنيد و از پاسخ‌هايشان براي توليدِ ايده‌هاي جديد استفاده كنيد. ايده‌ها را هر چند خنده‌دار ليست كنيد. ايده‌هاي جديد را با هم تركيب كنيد و در دسته‌هاي مختلف گروه‌بندي كنيد. ايده‌ها را ارزيابي نكنيد، يعني هر چيزي به نظرتان رسيد، فكر نكنيد مسخره است يا عملي نيست. تشويق در ايده دادن و ليست كردنِ آن‌ها، در توليدِ انبوهي ايده بسيار مؤثر خواهد بود.

از بينِ ايده‌ها بهترين را پيدا كنيد.
به هدف و معيارهايتان توجه كنيد. ايده‌هاي جمع شده را بر اساسِ آن‌ها تجزيه و تحليل كنيد. نقاطِ ضعفِ هر ايده را پيدا كنيد و فكر كنيد چگونه مي‌توان آن‌ها را به نقطه‌ي قوت تبديل كرد. در مورد نقاطِ مثبت اغراق كنيد، شما را در اجراي ايده‌تان دل‌گرم مي‌كند.

ايده را به راه‌حلِ عملي تبديل كنيد.
بعد از ارزيابي و انتخابِ بهترين ايده، حالا وقتِ اين است كه به عملي كردنِ ايده فكر كنيد. اين مرحله‌اي است كه فكر و ذهنيتِ شما مي‌خواهد به يك چيزِ جدي تبديل شود. يك ايده‌ي خوب اگر بد اجرا شود نه تنها سودي ندارد، بلكه گاهي موجب زيان‌هاي جبران ناپذير مي‌شود.

تكنيكِ توهمِ خلاقخيلي وقت‌ها آن‌چه ما فكر مي‌كنيم واقعيت است، واقعيت نيست. واقعيت‌ها با پنج حسِ انسان درك مي‌شوند. فرض بر اين است كه حواسِ پنج‌گانه گزارشِ دقيق و درستي از محيطِ اطراف به انسان مي‌دهند. آيا واقعاً همين‌طور است؟
چيزهايي كه چشم شما مي‌بيند و طوري كه مغزتان آن را تفسير مي‌كند باعثِ اين خطا يا توهم مي‌شود. چشم مي‌بيند، اما وظيفه‌ي ذهن چيز ديگري است. كارِ ذهن مرتب كردن، دسته‌بندي و قابلِ فهم كردنِ جرقه‌هايي است كه پس از ديدن، مغز آن را ايجاد مي‌كند. بنابراين تصاويري كه در ذهن شما است، كپيِ مستقيم اشياء نيست، بلكه كدهاي خلاصه‌اي است كه از طريقِ شبكه‌ي عصبي به مغز مي‌رسند.
همه‌ي افراد در همه‌ي مواقع دركِ يكساني از يك موضوع ندارند و ارتباطِ ادراكيِ چشم و مغز هميشه منجر به دركي منسجم از واقعيت نمي‌شود. حتي گاهي اين دو با هم تضاد هستند.
از طرفي تجربياتِ قبلي در موضوعِ رؤيت شده بسيار تأثيرگذار است. در واقع بيشترِ اوقات، تمايلات، انتظارات و تجربياتِ قبلي باعث مي‌شود ما آن‌چه را مايليم ببينيم، نه آن‌چه را كه واقعاً در خارج وجود دارد.
شايد تنها راهي كه به وسيله‌ي آن بتوان واقعيت را شناخت، حذفِ پيش فرض‌ها، تمايلات و يا فيلترهاي پنهاني است كه بر موضوع اثر گذاشته است.
براي اين منظور، اولين قدم اين است كه متوجه باشيم حواسِ پنج‌گانه نشان نمي‌دهد واقعيتِ بيروني دقيقاً چيست. اين خود از ضرورت‌هاي يك فكرِ خلاق است.
منظور و هدفِ اين تكنيك اين است كه شما بتوانيد با قدرتِ توهم و خيال طورِ ديگري به مسائل نگاه كنيد، تا بلكه اصل و واقعيتِ موضوع را دريابيد. اين سعي باعث مي‌شود الگوي ذهنيِ جديدي در مغزِ شما ساخته شود و در نهايت اين فعل و انفعال‌ها موجبِ كشفِ ناگهاني و غيرمنتظره‌اي گردد.
بنابراين، براي اين كه بتوانيم خلاقانه با موضوعات برخورد كنيم و راه‌حل‌هاي جديد براي مسائلمان پيدا كنيم، گاهي احتياج است با قدرتِ خيال و توهم موضوع را از زواياي ديگري هم ببينيم. هر چند كه ديدن از آن زاويه اشتباه به نظر آيد. شايد به همين دليل است كه بسياري از افرادِ خلاق كارهايي مي‌كنند كه در ابتدا احمقانه به نظر مي‌رسد.

تكنيكِ دفترچه‌ يادداشت
شما كسي هستید كه جايي كار مي‌كنيد، شايد هم فقط درس مي‌خوانيد، و يا بيشترِ اوقاتِ خود را در خانه سپري مي‌كنيد. تا حالا شده است به جاي موضوعِ اصلي كه مشغولِ آن هستيد، به چيزي كه در حاشيه‌ي موضوعِ اصلي قرار گرفته است دقيق شويد و فكر كنيد؟ چه قدر به آن فكر كرديد؟ چه ايده‌هايي به ذهنتان رسيد؟ مي‌دانيد اگر همين فكرهايي كه در حينِ كار روي موضوعِ اصلي ناگهان ذهنتان را مشغول كرده و بعضي وقت‌ها اتفاقاً‌ ايده‌هاي جالبي از آن خلق شده، به چه درد مي‌خورند؟
به يك نجار فكر كنيد. تصور كنيد مي‌خواهد يك ميز بسازد. چوب، سطل چسب، چند تا ميخ، چكش و اره حاضر است. همه چيز آماده است كه آقاي نجار شروع به ساختنِ ميز كند. اره را بر مي‌دارد، جاي برش را تنظيم مي‌كند و كار شروع مي‌شود. در حينِ كار، يا مثلاً هنگامِ استراحت توجهِ او به سطلِ چسب و دسته‌ي آن جلب مي‌شود. اين دسته‌ي پلاستيكي چه‌طور ساخته شده است؟ چه‌طور روي بدنه قرار گرفته است؟ چه كار مي‌توان كرد كه دسته قائم بايستد و روي لبه‌ي سطل كه معمولاً‌ آغشته به چسب است، نيفتد؟
بعد از ظهر آن روز را آقاي نجار به دسته‌ي سطلِ چسب فكر مي‌كند. البته ممكن است به نتيجه‌ی مشخصي نرسد، اما اگر ايده‌اي به ذهنش رسيد و در نگاه اول به نظر رسيد كه جواب مي‌دهد، تا آخرِ شب سرحال و راضي است. شايد فردا كه دوباره به كارگاهش برگشت، دوباره به يادِ راه‌حلِ ابداعيِ خودش بيفتد. شايد هم نه. شايد فردا آن‌قدر روزِ شلوغي است كه آقاي نجار ايده‌اش را به كلي فراموش كند و سطل و دسته‌اش را همان‌طور كه هست ببيند و استفاده كند.
مستقل از اين كه صورتِ مسأله‌ مورد بحث، به حرفه‌ي اصليِ شما مربوط باشد يا نه، وقتي كه روي مسأله‌اي تمركز مي‌كنيد و براي آن دنبال راه‌حل مي‌گرديد، ناخودآگاه ذهنتان را عادت مي‌دهيد كه
1. پذيراي صورت مسأله‌ي جديد باشد و نسبت به آن حالتِ تدافعي به خود نگيرد.
2. در پردازشِ اطلاعاتِ ورودي از پديده‌هاي بيروني، دقيق و ظريف عمل كند و به همه‌ي نكات توجه كند.
دفترچه‌ی يادداشتِ ايده به شما اين امكان را مي‌دهد كه بعد از يك بازه‌ي زمانيِ مشخص، چندين راه‌حلِ متفاوت براي يك موضوع گرد آوريد. نوشتن هم ذهنِ شما را مرتب مي‌كند، هم جلوي آفتِ فراموشي را مي‌گيرد.
اين دفترچه، نه دفترچه‌ يادداشتِ روزانه است كه قرارِ ملاقاتِ هفته‌ي بعد در آن نوشته شود، و نه دفترچه‌ تلفن. بلكه محيطي است كه در آن به خودمان اجازه مي‌دهيم ساده و كودكانه فكر كنيم، به ذهن اجازه‌ خلاقيت دهيم و فكرهاي خوبي را كه ممكن است تعدادِ زياديشان در مدتِ كوتاهي توليد شوند ثبت كنيم. هرچه اين فكرها نامأنوس‌تر باشند و قالب‌ها و پيش فرض‌هاي اضافيِ مرسوم را بشكنند، با ارزش‌ترند.
دفترچه‌ ايده به ما كمك مي‌كند كه به اطرافمان دقيق‌تر نگاه كنيم و سعي كنيم نكاتِ ريز و ظريفِ پديده‌ها را درك كنيم. كلنجار رفتن با يك مسأله كه هيچ اجبارِ بيروني براي حلِ سريعِ آن نداريد، بهترين راهي است كه مي‌تواند ذهن شما را هميشه باز و خلاق نگه دارد.

داوود خطر دوشنبه یازدهم خرداد 1388  نظر بدهید!

هفت پند از بيل گيتس

بیل گيتس هر از گاهی در دانشگاهها و دبيرستانهای آمريکا با دانشجويان و دانش آموزان ملاقات داشته و برای آنها  سخنرانی می کند. گيتس اخيرا طی يک سخنرانی در يکی از دبيرستانهای آمريکا خطاب به دانش آموزان جمله ای  گفت که خيلی  سروصدا کرد. او گفت در دبيرستان های آمريکا خيلی چيزها را به دانش آموزان نمی آموزند. او در ادامه سخنرانی اش هفت اصل مهم را که دانش آموزان در دبيرستان فرا نمی گيرند به شرح زير نام  برد:

اصل اول : در زندگی  هيچ چيز عادلانه نيست و بهتر است با اين حقيقت کنار بياييد.

اصل دوم: دنيا هيچ ارزشی برای عزت نفس شما قايل نيست. در اين دنيا  از شما انتظار می رود قبل از اينکه نسبت به خودتان احساس خوبی داشته باشيد کار مثبتی انجام دهيد.

اصل سوم : پس از فارغ التحصيل شدن از دبيرستان و استخدام شدن، کسی به شما حقوق فوق العاده زيادی پرداخت نخواهد کرد. به همين ترتيب قبل از آنکه بتوانيد به مقام و موقعيت بالاتری برسيد بايد برای مقام و مزايايش زحمت بکشيد.

اصل چهارم : اگر فکر می کنيد آموزگارتان سخت گير است در اشتباه هستيد. پس از استخدام شدن متوجه خواهيد شد که رييس شما سخت گيرتر از آموزگارتان است چون امنيت  شغلی آموزگارتان را ندارد.

اصل پنجم : آشپزی در رستورانها با غرور و شان شما تضاد ندارد. پدربزرگ های ما برای اين کار  اصطلاح ديگری  داشتند از نظر آنها  اين  کار يک فرصت بود.

اصل ششم : اگر در کارتان موفق نيستيد والدين خودتان را ملامت نکنيد از ناليدن دست بکشيد و از  اشتباهات خود درس  بگيريد.

اصل هفتم : قبل از آنکه شما متولد بشويد والدين شما هم جوانان پر شوری بودند و شايد هرگز به قدری که اکنون به نظر شما می رسد ملال آور نبوده اند.

ده فرمان کارآفرينی

1- هر روز با اشتياق در محل کار خود حاضر شويد.

2- بر هر دستوری که هدفش توقف آرمان شماست، پيش دستی  کنيد.

3- هر کاری که برای تکميل پروژه تان لازم  است، بدون توجه به شرح شغل خود انجام دهيد.

4- افرادی را برای کمک به خود پيدا کنيد.

5- درباره افرادی که انتخاب می کنيد از شهود خود کمک بگيريد و فقط با بهترين ها کار کنيد.

6- تا جايی که می توانيد پنهان کاری کنيد، جنجال و تبليغات، ساز و کارهای امن را به خطر می  اندازد.

7- هيچ وقت روی يک مسابقه شرط بندی نکنيد، مگر آنکه خودتان گرداننده اش باشيد.

8- به ياد داشته باشيد درخواست بخشش آسانتر از درخواست اجازه است.

9- در اهداف خود ثابت قدم بوده و وفادار بمانيد، اما درباره تحقق آن اهداف واقع گرا باشيد.

10- حاميان خود را گرامی بداريد.

داوود خطر دوشنبه یازدهم خرداد 1388  نظر بدهید!

داستان های زندگی

سختي هاي زندگي

دختری از سختی های زندگی به پدرش گله می کرد. از مبارزه خسته بود. نمی دانست چه کند. بلافاصله پس از اینکه یک مشکل را حل شده می دید مشکل دیگری سر راهش آشکار می شد و قصد داشت خود را تسلیم زندگی کند. پدر که آشپز ماهری بود او را به آشپزخانه برد. سه قابلمه را پر از آب کرد و آنها را جوشاند. سپس در اولی تعدادی هویج، در دومی تعدادی تخم مرغ و در دیگری مقداری قهوه قرار داد و بدون اینکه حرفی بزند چند دقیقه منتظر ماند. دختر هم متعجب و بی صبرانه منتظر بود. تقریبا پس از 20 دقیقه، پدر اجاق گاز را خاموش کرد، هویج ها و تخم مرغها را در کاسه گذاشت و قهوه را در فنجانی ریخت. سپس رو به دختر کرد و پرسید: "عزیزم چه میبینی؟"
دختر هم در پاسخ گفت: "هویج تخم مرغ و قهوه."
پدر از دختر خواست هر کدام از آنها را لمس کند. هویجها نرم و لطیف بودند و تخم مرغها پس از شکستن و پوست کندن سخت شده بودند. در آخر پدر از او خواست قهوه را ببوید. دختر دلیل این کار را سوال کرد و پاسخ شنید:
"دخترم هر کدام از آنها در شرایط ناگوار یکسانی در آب جوش قرار گرفتند ولی از خود رفتارهای متفاوتی بروز دادند. هویج های سخت و محکم، ضعیف و نرم شدند. پوسته های نازک و مایع درون تخم مرغها سخت شدند ولی دانه های قهوه توانستند ماهیت اب را تغییر دهند."
سپس پدر از دخترش پرسید: "حالا تو دخترم وقتی در زندگی با مشکلی رو به رو می شوی مثل کدام یک رفتار می کنی؟
هویج، تخم مرغ یا قهوه؟"

 

 

زرنگی

1

پدر: دوست دارم با دختری به انتخاب من ازدواج کنی

پسر: نه من دوست دارم همسرم را خودم انتخاب کنم

پدر: اما دختر مورد نظر من، دختر بیل گیتس است

پسر: آهان اگر اینطور است، قبول است


2

پدر به دیدار بیل گیتس می رود

پدر: برای دخترت شوهری سراغ دارم

بیل گیتس: اما برای دختر من هنوز خیلی زود است که ازدواج کند

پدر: اما این مرد جوان قائم مقام مدیرعامل بانک جهانی است

بیل گیتس: اوه، که اینطور! در این صورت قبول است


3

پدر به دیدار مدیرعامل بانک جهانی می رود

پدر: مرد جوانی برای سمت قائم مقام مدیرعامل سراغ دارم

مدیرعامل: اما من به اندازه کافی معاون دارم!

پدر: اما این مرد جوان داماد بیل گیتس است!

مدیرعامل: اوه، اگر اینطور است، باشد

و معامله به این ترتیب انجام می شود

نتیجه اخلاقی: حتی اگر چیزی نداشته باشید باز هم می توانید

چیزهایی بدست آورید. اما باید روش مثبتی برگزینید.

 

 

مسابقه


یک روزنامه انگلستان مسابقه خوانندگان را برگزار کرد و قول داد به کسی که در این مسابقه پیروز شود، جایزه کلانی خواهد داد. سوأل مسابقه این بود که یک بالون حامل سه دانشمند بزرگ جهان است. یکی از آنها دانشمند علم حفاظت از محیط زیست و یکی از آنها دانشمند بزرگ انرژی اتمی و یکی دیگر دانشمند غلات است. همه کارهایشان بسیار مهم است و با زندگی مردم رابطه نزدیک دارند و بدون هر کدام زمین با مصیبت بزرگی مواجه خواهد شد. اما بدلیل کمبود سوخت، بالون بزدوی به زمین می افتد و باید با بیرون انداختن یک نفر، از سقوط خودداری کند. تحت همین وضعیت شما کدام را انتخاب خواهید کرد؟
بسیاری پاسخ های خود را ارسال کردند. اما وقتی که نتیجه مسابقه منتشر شد، همه با تعجب دیدند که پسر کوچکی این جایزه کلان را کسب کرده است.
جواب او این بود : سنگین ترین دانشمند را بیرون بیاندازید.

 

بازمانده


تنها بازمانده یک کشتی شکسته به جزیره کوچک خالی از سکنه افتاد. او با دلی لرزان دعا کرد که خدا نجاتش دهد و اگر چه روزها افق را به دنبال یاری رسانی از نظر می گذارند، اما کسی نمی آمد. سرانجام خسته و از پا افتاده موفق شد از تخته پاره ها کلبه ای بسازد تا خود را از عوامل زیان بار محافظت کند و داراییهای اندکش را در آن نگه دارد.
اما روزی که برای جستجوی غذا بیرون رفته بود، به هنگام برگشتن دید که کلبه اش در حال سوختن است و دودی از آن به آسمان می رود. متاسفانه بدترین اتفاق ممکن افتاده و همه چیز از دست رفته بود.
از شدت خشم و اندوه درجا خشک اش زد............ فریاد زد: "خدایا چطور راضی شدی با من چنین کاری کنی؟ "
چند روز بعد با صدای بوق کشتی ای که به ساحل نزدیک می شد از خواب پرید. کشتی ای آمده بود تا نجاتش دهد. مرد خسته، از نجات دهندگانش پرسید: شما از کجا فهمیدید که من اینجا هستم؟ آنها جواب دادند: ما متوجه علائمی که با دود می دادی شدیم.
وقتی که اوضاع خراب می شود، ناامید شدن آسان است. ولی ما نباید دلمان را ببازیم ..........
چون در میان درد و رنج، دست خدا در کار زندگی مان است.
پس به یاد داشته باش، در زندگی اگر کلبه ات سوخت و خاکستر شد، ممکن است دودهای برخاسته از آن علائمی باشد که عظمت و بزرگی خداوند را به کمک می خواند.
 

غرور

 

روزی درختی که شاخ و برگ زیادی داشت، برگهایش را اذیت میکرد و میگفت شما زندگیتان را مدیون من هستید و اگر من بخواهم میتوانم شما را بمیرانم. سپس شاخه هایش را تکان میداد تا برگها بریزند و برگها را به تمسخر میگرفت تا اینکه آخرین برگ از او خواست تا این کار را انجام ندهد و به او گفت که او نیز بدون برگ نمیتواند زنده بماند ولی درخت بی توجه به درخواست برگ آنقدر شاخه هایش را تکاند تا همان یک برگ نیز فرو افتاد. هیزم شکنی که از همان نزدیکی میگذشت با دیدن درختی بی برگ به گمان اینکه او مرده است به سویسش رفت و او را نقش زمین کرد. درخت کنار برگها سر شکسته به زمین افتاد.
درخت زندگیش را محتاج چند برگ بود ولی خودخواهیش او را نابود کرد.

 

 

ترفند شيطان

به روايت افسانه‌ها روزي شيطان همه جا جار زد كه قصد دارد از كار خود دست بكشد و وسايلش را با تخفيف مناسب به فروش بگذارد. او ابزارهاي خود را به شكل چشمگيري به نمايش گذاشت. اين وسايل شامل خودپرستي، شهوت، نفرت، خشم، آز، حسادت، قدرت‌طلبي و ديگر شرارت‌ها بود. ولي در ميان آنها يكي كه بسيار كهنه و مستعمل به نظر مي‌رسيد، بهاي گراني داشت و شيطان حاضر نبود آن را ارزان بفروشد.
كسي از او پرسيد: «اين وسيله چيست؟»
شيطان پاسخ داد: «اين نوميدي و افسردگي‌ست.»
آن مرد با حيرت گفت: «چرا اين قدر گران است؟»
شيطان با همان لبخند مرموزش پاسخ داد: «چون اين مؤثرترين وسيلة من است. هرگاه ساير ابزارم بي‌اثر مي‌شوند، فقط با اين وسيله مي‌توانم در قلب انسان‌ها رخنه كنم و كاري را به انجام برسانم. اگر فقط موفق شوم كسي را به احساس نوميدي، دلسردي و اندوه وا دارم، مي‌توانم با او هر آنچه مي‌خواهم بكنم. من اين وسيله را در مورد تمامي انسان‌ها به كار برده‌ام. به همين دليل اين قدر كهنه است.
راست گفته‌اند كه شيطان دو ترفند اساسي دارد كه يكي از آنها نوميد كردن ماست. به اين طريق دست كم مدتي نمي‌توانيم براي ديگران خدمتي انجام دهيم و مفيد باشيم. ترفند شيطاني ديگر ترديد افكندن در وجود ماست، تا رشتة ايمانمان كه ما را به خدا متصل مي‌كند، گسسته شود.
پس مراقب باشيد كه فريب اين دو ترفند را نخوريد!
 

 *********

درِ مطب دکتر به شدت به صدا درآمد. دکتر گفت در را شکستی! بيا تو. در باز شد و دختر کوچولوی نه ساله ای که خيلی پريشان بود به طرف دکتر دويد و گفت : آقای دکتر! مادرم! مادرم! و در حالی که نفس نفس ميزد ادامه داد : التماس ميکنم با من بياييد، مادرم خيلی مريض است. دکتر گفت: بايد مادرت را اينجا بياوری، من برای ويزيت به خانه کسی نميروم. دختر گفت: ولی دکتر، من نميتوانم، اگر شما نياييد او ميميرد! و اشک از چشمانش سرازير شد.
دل دکتر به رحم آمد و تصميم گرفت همراه او برود. دختر، دکتر را به طرف خانه راهنمايی کرد، جايی که مادر بيمارش در رختخواب افتاده بود. دکتر شروع کرد به معاينه و توانست با آمپول و قرص، تب او را پايين بياورد و نجاتش دهد. او تمام شب را بر بالين زن ماند، تا صبح که علايم بهبودی در او ديده شد. زن به سختی چشمانش را باز کرد و از دکتر به خاطر کاری که کرده بود تشکرکرد. دکتر به او گفت: بايد از دخترت تشکر کنی، اگر او نبود حتماً ميمردی! مادر با تعجب گفت : ولی دکتر، دختر من سه سال است که از دنيا رفته! و به عکس بالای تختش اشاره کرد. پاهای دکتر از ديدن عکس روی ديوار سست شد. اين همان دختر بود! يک فرشته کوچک و زيبا

 

 اتحاد

چند سال پیش در بازی های پارا المپیک در " سیاتل " آمریکا 9 نفر در خط آغاز مسابقه دو صد متر، آماده ایستاده بودند. با شنیدن صدای تفنگ آنان شروع به دویدن کردند. در میان این افراد یک جوان دیده می شد. او در حین مسابقه به زمین افتاد ولی باز از جا برخاست و مسابقه را ادامه داد. اما بار دیگر زمین خورد. از نگرانی شروع به گریستن کرد. 8 ورزشکار دیگر با شنیدن صدای گریه پسر از سرعت خود کاستند. آنان سپس ایستادند و نزدیک پسر آمدند. دختری که مبتلا به فلج اطفال بود، به پسر گفت : می توانیم باهم کارها را بهتر انجام دهیم. 9 نفر که همگی دچار معلولیت بودند دست در دست هم حرکت کردند و مشترکاً به نقطه انتها رسیدند . همه تماشاگران در ورزشگاه ایستادند و مدت ها آنها را تشویق کردند.

 

 

 زندگي

 

گروهی از فارغ التحصیلان پس از گذشت چند سال و تشکیل زندگی و رسیدن به موقعیت های خوب کاری و اجتماعی طبق قرار قبلی به دیدن یکی از اساتید مجرب دانشگاه خود رفتند. بحث جمعی آن ها خیلی زود به گله و شکایت از استرس های ناشی از کار و زندگی کشیده شد. استاد برای پذیرایی از میهمانان به آشپزخانه رفت و با یک قوری قهوه و تعدادی از انواع قهوه خوری های سرامیکی، پلاستیکی و کریستال که برخی ساده و برخی گران قیمت بودند بازگشت. سینی را روی میز گذاشت و از میهمانان خواست تا از خود پذیرایی کنند.
پس از آنکه همه برای خود قهوه ریختند استاد گفت: اگر دقت کرده باشید حتماً متوجه شده اید که همگی قهوه خوری های گران قیمت و زیبا را برداشته اید و آنها که ساده و ارزان قیمت بوده اند در سینی باقی مانده اند. البته این امر برای شما طبیعی و بدیهی است. سرچشمه همه مشکلات و استرس های شما هم همین است. شما فقط بهترین ها را برای خود می خواهید. قصد اصلی همه شما نوشیدن قهوه بود اما آگاهانه قهوه خوری های بهتر را انتخاب کردید و البته در این حین به آن چه دیگران برمی داشتند نیز توجه داشتید. به این ترتیب اگر زندگی قهوه باشد، شغل، پول، موقعیت اجتماعی و ... همان قهوه خوری های متعدد هستند. آنها فقط ابزاری برای حفظ و نگهداری زندگی اند، اما کیفیت زندگی در آنها فرق نخواهد داشت. گاهی، آن قدر حواس ما متوجه قهوه خوری هاست که اصلا طعم و مزه قهوه موجود در آن را نمی فهمیم. پس دوستان من، حواستان به فنجان ها پرت نشود... به جای آن از نوشیدن قهوه خود لذت ببرید.

 

 **********

ستاره کوچولو دستاشو نیم بند دور گردن مادرش حلقه کرده بود گرمای نیم گر گرفته اش، صورت سرد مادرش را گرم میکرد ستاره کوچولو هفت سال بیشتر نداشت میخواست گریه کند ولی نمی دانست برای چه درد عجیبی توی چهره داشت بغض اش را میفشرد و به زحمت آب دهانش را پایین میداد ساعت از نیمه گذشته بود تا به حال سابقه نداشته او تا این وقت شب بیدار بماند کسی نمی دانست از سرما بود یا که از چیز دیگری بود اما بد جوري تن سفید کوچک اش میلرزید هیچ کس نمیدانست چه اتفاقی افتاده بود.
ساعت ها بود مادرش روی تخت افتاده بود و حرکتی نداشت از وقتی پدر ستاره مرده بود مادرش عوض شده زیاد سیگار میکشید دائما مست بود این اواخر مردهای زیادی داخل خانه رفت و آمد میکردند و هر بار باید به بهانهی ستاره تا شب بیرون میرفت یک بار خانه خاله یک بار مهمانی همسایه یک بار تولد یک بار....
همه توی محل در مورد مادر ستاره میگفتند اما او از این حرف ها هیچ نمی فهمید. دستانش خیس بود و سرمای شب مثل شلاقی روی دستانش میکوبید پاهایش را جمع و زیر گلوی مادرش کشید. این اواخر اخلاق مادرش تند و ابوس شده حال خوبی نداشت از فرط مستی دائم عق میزد. کارش شده بود آرایش جلوی آینه و کشیدن سیگار. ستاره با اینکه هفت سال داشت اما هنوز مدرسه نرفته بود. دارد باران میآید ستاره کوچولو سعی میکند محکم تر دسانش را دور گردن مادرش حلقه کند. اما دیگر فایده نداشت دستان کوچک وظریف او تاب و توان نگه داشتن سر بریده مادر را روی تنه بیجانش نداشت
شاید هنوز منتظر بود صبح شود و مادرش پای میز آرایشش بشیند و شب با یک مرد به خانه بیایید تا او بتواند خانه خاله پیرش برود و با سگ خاله بازی کند.

 

 **********
معلم وارد کلاس شد و گفت بچه ها امروز یه سوال می خوام ازتون بپرسم که جوابش در زندگی شما تاثیری عظیم خواهد داشت!
طبق روال عادی همه بچه ها با شادی از اینکه درس به تاخیر افتاده با تایید درخواست معلم سرو پا گوش شدند. معلم پرسید بچه ها چه چیزی در زندگی یک فرد به او ارزش میده؟
در لحظه اول همه با تعجب از سوال به هم نگاه کردند. بعد از لحظاتی گمانه زنی ها آغاز شد. یکی میگفت: روابط انسانی ماست که به ما ارزش میده... اون یکی میگفت پول ماست که به ما ارزش میده... اون یکی میگفت نه این اعمال نیک ماست که به ما ارزش میده... نیم ساعتی با این گمانه زنی ها گذشت. اما همه می دانستند که مقصود معلم چیز دیگری بود.
بالاخره همه خسته شدند و از معلم خواستند تا این سوال رو خودش جواب بده. معلم با وقار هر چه تمام تر خودش رو به کنار تخته سیاه رسوند و تکه گچی سفید برداشت.

 همه منتظر بودند...

معلم روی تخته نوشت 0.000000000000001
در خط پایین نوشت.....100000000000000.0
در خط پایین نوشت.....111111111111111.0
از بچه ها پرسید ارزش کدام یک بیشتره؟
همه گفتند سومی
معلم گفت:آفرین...
انسان مانند این 0 و یاد خدا مانند 1 می مونه! اونچه که به انسان ارزش میده تقدم خداوند مهربان بر خودشه! هرچه که سعی کنید خودتون رو از خدا جلوتر بگذارید نا خواسته ارزش خودتون رو پایین تر آوردید و برعکس هر چه خدا را بر خودتون مقدم بدونید در اصل دارید ارزش خودتون رو زیاد می کنید!
همه چیزهایی که شما گفتید درست بود ولی ارزش اونها به اینه که در انجام اونها خدا رو مقدم بر اونها بدونیم تا به این وسیله به کارهامون ارزش بدیم!
اون روز مقصود معلم رو خوب نفمیدم! شاید الان هم خوب نفهمیده باشم ولی آرزوم هستش که یه روزی بتونم مقصود معلم رو در زندگیم به کار ببندم!

 

زنجير عشق

يک روز بعد ازظهر وقتی که با ماشين پونتياکش می کوبيد که بره خونه، زن مسنی ديد که اونو متوقف کرد. ماشين مرسدسش پنچر بود. او می تونست ببينه که اون زن ترسيده و بيرون توی برفها ايستاده تا اينکه بهش گفت:
" خانم من اومدم که کمکتون کنم در ضمن من جو هستم."
زن گفت: " من از سن لوئيز ميام، و فقط از اینجا رد می شدم. صدتا ماشين ديده باشم که از کنارم رد شدن، و اين واقعا لطف شما بود."
وقتی که او لاستيک رو عوض کرد و درب صندوق عقب رو بست و آماده شد که بره، زن پرسيد:" من چقدر بايد بپردازم؟" و او به زن چنين گفت:
" شما هيچ بدهی به من نداريد. من هم در اين چنين شرايطی بوده ام. و روزی يکنفر هم به من کمک کر، همونطور که من به شما کمک کردم. اگر تو واقعا می خواهی که بدهيت رو به من بپردازي، بايد اين کار رو بکنی. نگذار زنجير عشق به تو ختم بشه!"
چند مايل جلوتر، زن کافه کوچکی رو ديد و رفت تو تا چيزی بخوره و بعد راهشو ادامه بده. ولی نتونست بی توجه از لبخند شيرين زن پيشخدمتی بگذره که می بايست هشت ماهه باردار باشه و از خستگی روی پا بند نبود. او داستان زندگی پيشخدمت رو نمی دانست، واحتمالا هيچ گاه هم نخواهد فهميد. وقتی که پيشخدمت رفت تا بقيه صد دلار شو بياره، زن از در بيرون رفته بود. درحاليکه بر روی دستمال سفره اين يادداشت رو باقی گذاشت. اشک در چشمان پيشخدمت جمع شده بود، وقتی که نوشته زن رو می خوند:
" شما هيچ بدهی به من نداريد. من هم در اين چنين شرايطی بوده ام. و روزی يکنفر هم به من کمک کر، همونطور که من به شما کمک کردم. اگر تو واقعا می خواهی که بدهيت رو به من بپردازي، بايد این کار رو بکنی. نگذار زنجير عشق به تو ختم بشه!"
اونشب وقتی که زن پيشخدمت از سرکار به خونه رفت، به تختخواب رفت. در حاليکه به اون پول و يادداشت زن فکر می کرد. وقتی که شوهرش دراز کشيد تا بخوابه، به آرومی و نرمی به گوشش گفت:
" همه چيز داره درست ميشه، ديگه مشكل پول نداريم، دوستت دارم، جو!"

 

عشق بورزيد تا به شما عشق بورزند


روزي روزگاري پسرك فقيري زندگي مي كرد كه براي گذران زندگي و تامين مخارج تحصيلش دستفروشي مي كرد. از اين خانه به آن خانه مي رفت تا شايد بتواند پولي بدست آورد.روزي متوجه شد كه تنها يك سكه 10 سنتي برايش باقيمانده است و اين درحالي بود كه شديداً احساس گرسنگي مي كرد. تصميم گرفت از خانه اي مقداري غذا تقاضا كند. بطور اتفاقي درب خانه اي را زد. دختر جوان و زيبائي در را باز كرد. پسرك با ديدن چهره زيباي دختر دستپاچه شد و بجاي غذا ، فقط يك ليوان آب درخواست كرد.
دختر كه متوجه گرسنگي شديد پسرك شده بود بجاي آب برايش يك ليوان بزرگ شير آورد.پسر با تمانينه و آهستگي شير را سر كشيد و گفت : «چقدر بايد به شما بپردازم؟ » .دختر پاسخ داد: « چيزي نبايد بپردازي. مادر به ما آموخته كه نيكي مابه ازائي ندارد.» پسرك گفت: « پس من از صميم قلب از شما سپاسگذاري مي كنم»
سالها بعد دختر جوان به شدت بيمار شد. پزشكان محلي از درمان بيماري او اظهار عجز نمودند و او را براي ادامه معالجات به شهر فرستادند تا در بيمارستاني مجهز، متخصصين نسبت به درمان او اقدام كنند.
دكتر هوارد كلي، جهت بررسي وضعيت بيمار و ارائه مشاوره فراخوانده شد. هنگاميكه متوجه شد بيمارش از چه شهري به آنجا آمده برق عجيبي در چشمانش درخشيد. بلافاصله بلند شد و بسرعت بطرف اطاق بيمار حركت كرد. لباس پزشكي اش را بر تن كرد و براي ديدن مريضش وارد اطاق شد. در اولين نگاه او را شناخت.
سپس به اطاق مشاوره باز گشت تا هر چه زود تر براي نجات جان بيمارش اقدام كند. از آن روز به بعد زن را مورد توجهات خاص خود قرار داد و سر انجام پس از يك تلاش طولاني عليه بيماري، پيروزي ازآن دكتر كلي گرديد.
آخرين روز بستري شدن زن در بيمارستان بود. به درخواست دكتر هزينه درمان زن جهت تائيد نزد او برده شد. گوشه صورتحساب چيزي نوشت. آنرا درون پاكتي گذاشت و براي زن ارسال نمود.
زن از باز كردن پاكت و ديدن مبلغ صورتحساب واهمه داشت. مطمئن بود كه بايد تمام عمر را بدهكار باشد. سرانجام تصميم گرفت و پاكت را باز كرد. چيزي توجه اش را جلب كرد. چند كلمه اي روي قبض نوشته شده بود. آهسته انرا خواند:
«بهاي اين صورتحساب قبلاً با يك ليوان شير پرداخت شده است»

داوود خطر دوشنبه یازدهم خرداد 1388  نظر بدهید!

آخرین مطالب ارسالی
ليست معمارن معروف جهان(مليت)
تکنیک ها
هفت پند از بيل گيتس
داستان های زندگی
درباره وب
با سلام داوود اسدی هستم این وبلاگ رو برای اطلاعات شما ساختم اگه سوالی داشتید بپرسید؟

آمار کاربران
 
چه کسانی به ما لینک دادند؟

نوسندگان

لینک دوستان

بخش ویژه

صفحه اصلي  |  آرشیو |  لینکستان  |  تماس با ما




 Design By ParsTheme & Publish By ParsTheme


www.david662.tk